تبليغاتX
فقط برای تو window.onload=titler tml> window.onload=titler tml> فقط برای تو
برای تو مینویسم و خواهم نوشت

 و باز طلوعي دگر

ما بي آنکه بدانيم مرده ايم

و تنها اين سنت ديرينه کفن پوشيدن را

شکسته ايم

و جاي آن را

به لباسهاي دگر داده ايم

 

دگر به جان دادن غريبانه در جوي

عادت کرده ايم

و در کنار لاشه متلاشيمان

سکه هاي براق آهنين

که به عنوان حس نوع دوستي

از دستان سرد عابرين

به سوي زمين فرود مي آيند

پايان سر فصل نمايش زندگي را

رقم ميزنند

 

و در بالاي سر لاشه هايمان

جدال بر سر چيزي که

نتوانستيم با خود ببريم!

در ميان بازماندگانمان

 جاريست

و اين همان رسم تازه گريستن

براي از دست دادن عزيزيست

که پيش از اين عزيز نبود!

 

هيهات،هيهات

معبودا اين همان اشرف عصيان گريست

که به لطف شناخت آهن

پايه گذار عصر جديدي از زندگي انسان

با نام پولاد است

 

عصري که انسان از فشار گرسنگي

براي يک پرس آهن

روح خود را به حراج ميگذارد

و در بازار قلاده فروشان

به دنبال روحي آذين دار ميگردد

 

چکاوکان و بلبلان رفته اند

و جاي خود را به زاغ هاي سيصد ساله داده اند

و همين نيز به تنهايي

باز هم رسم جديديست

که زيبا قلمداد ميشود!

 

+ قلم خورده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:34  به دست محمد امین امامی  | 

فریاد ها

بی سکوت زمان شکسته اند

و درد ها

بی انگیزه تسکین یافته اند

تا کی میتوان

چنان بی روح و سرد

از زیر باران گذر کرد

و چتر تعصب را

بر بالای سر بی رمق گمارد

و تا چه زمان باید

واقعیت ها را فراموش کرد

من میدانم

بر پس هر واژه

رازی نهفته است که مرا

به سمت جلوه پاک قلم میکشاند

ولی تا کی وجود قلم را می بایست

فراموش کرد

و از آن به سادگی گذر کرد

تا کی میتوان

فریاد دلخراش کودکی را

که زیر پای آدمکی چوبی

 فشرده میشود را

نشنیده گرفت

و تا کی میتوان

چشمها را

بر روی درهای بی قفل بست

من به صداقت سوسک اطمینان دارم

چون بی دلیل اصرار به پاک بودن ندارند!

+ قلم خورده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:14  به دست محمد امین امامی  | 

 آن زمان که لطافت عشق را

به تلخی هوای نفس

و زمختی شهوت رانی ها

فروختیم

و در آن لحظه

که پیچک غزل وار محبت را

به اسم هیزم

در آتش سوزاندیم

ابلیس خنده کنان میرقصید

و رانده شدگان کل کشان

به سمت دروازه بهشت

میرفتند

و نوای سرد عصیان را

در کرنا ها میدمیدند.

و هنگامی که

نور را در قفس

به ظلمت هدیه دادیم

نور در بیدادگاه فریاد کشید

آی،آدمهای پست!!!

و فرشته دوباره به سمت معبود رفت

و گفت:

چرا آدمی را خلق میکنی که روی زمین عصیان به پا میکند؟!

و معبود لبخندی زد

به وسعت عشق

و گفت:

من چیزی میدانم که شما نمیدانید!!!

+ قلم خورده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:25  به دست محمد امین امامی  | 

گاه و بی گاه میگریم و میخندم

ولی نمیدانم

در این برهه از زمان کیستم؟!!

و چیستم؟!!

تنها میدانم

که باید بشناسم

و پیش به سوی طلائی های سکوت

به مغرب افق

به سمت معبودم

به پرواز در آیم!

 

+ قلم خورده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:10  به دست محمد امین امامی  | 

به تابش پرتو هستی بخش

برگها به سبزینگی

شور سرسبزی را به پیش میگیرند

و  به پاس خلق شدن به دست معبود

جشن سایه ها را

با طراوت شکوفه های لبریز از شوق

برای انسان به ارمغان میاورند

این اشرف عصیان گر...!

و به ذکر دمیدن

فرشتگانند که حول آسمان

به چرخش سماع میرقصند

و از بوی خاک دمیده شده

مستانه از سجده کردن نا فرمانی میکنند

و عهد شکن باقی میمانند

و در پی صورت گرفتن اولین عصیان

معبود فتابرک الله گویان

لبخندی از سر رضایت جاری ساخت

زیرا میدانست عشق جاری خواهد شد

و به پاس هر عاشق شدن

عصیانی در پی! 

 

 

+ قلم خورده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53  به دست محمد امین امامی  |